رضا قليخان هدايت
1516
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز بيشه فراز آر هيزم بروز * شب آيد يكى آتشى برفروز منيژه ز گفتار او شاد شد * دلش زانده بيژن آزاد شد بيامد دمان تا بدان چاهسار * كه بودش بچاه اندرون غمگسار بگفتش بدادم سراسر پيام * بدان نيكپى فرخ نيكنام چنين داد پاسخ كه آمد درست * كه بيژن بنام و نشانم بجست تو با داغ دل چند پويى همى * دو رخ را بخوناب شويى همى زمين را بدرانم اكنون بچنگ * بگردون براندازم آسوده سنگ مرا گفت چون تيره گردد هوا * شب از چنگ خورشيد گردد رها بكردار كوه آتشى برفروز * كه دشت و سر چاه گردد چو روز منيژه بشب آتشى برفروخت * كه چشم شب تيرهگون را بدوخت رفتن رستم زال بسر چاه و رها كردن بيژن را و شبيخون بر سر افراسياب نمودن و رزم كردن به گوش اندرون راه رويينهخم * كه آيد ز ره رخش رويينهسم تهمتن بپوشيد رومى زره * برافكند برگستوان را گره به پيش خداوند خورشيد و ماه * بيامد به دو كرد پشت و پناه همىگفت چشم بدان كور باد * بدين كار بيژن مرا زور باد بر اسبان نهادند زين خدنگ * همه جنگ را تيز كردند چنگ تهمتن برخشنده بنهاد روى * همىرفت پيش اندرون چاهجوى چو آمد بر سنگ اكوان فراز * بدانجاى اندوه گرم و گداز چنين گفت رستم بدان هفت گرد * كه روى زمين را ببايد سترد ببايد شما را كنون ساختن * سر چاه ازين سنگ پرداختن پياده شدند آن سران سپاه * كه از سنگ پردخته مانند چاه از آن نامداران بپالود خوى * كه سنگ از سر چاه ننهاد پى ز رخش اندرآمد گو شير فر * زره دامنش را بزد بر كمر ز يزدان زورآفرين زور خواست * بزد دست و آن سنگ برداشت راست